منوچهر خان حكيم

218

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

در آن وقت به طلسم گلريز حضرت سليمان رسيديم و آن دختر را بدان طلسم انداختم و خود گريخته بدر رفتم . جنّيان مدّتى بر در آن طلسم نشسته بودند ، آخر ديدند كه فايده ندارد و از پى كار خود رفتند . امّا من روزى دو نوبت بر سر آن طلسم مىروم و آذوقه از براى مطلوب خود مىبرم به درون طلسم مىاندازم . اكنون مدّت ده سال است كه يار من در حبس اين طلسم است . حال اى جوان ! اگر تو اين طلسم را بگشايى و مطلوب مرا به دست من رسانى ، با تو شرط كنم غلامى تو اختيار كنم ، لشكر كشيده با صلصال جنگ كنم و شهر ختا را از براى تو بگيرم . شهزادهء نامدار گفت : مرا بر سر آن طلسم ببر تا من به توفيق خداى عالم آن طلسم را بشكنم و مطلوب را به تو رسانم . پس خلخال ديو شهزاده را برداشته متوجّه آن طلسم شدند . همه‌جا مىرفتند تا آنكه به ميان درّه‌اى رسيدند . شهزاده نظر كرد گلستانى را ديد در غايت خوبى ؛ درختان خوش قد ، دوش‌به‌دوش و ميوه‌ها فراز شاخه‌ها چهره نموده و گلستان تميز در زير « 1 » اطراف جويىهايى روان ، و از سبزه فرش زمرّدى بر صحن آن گسترده ، مرغان خوش الحان به ذكر ملك منّان زبان گشوده . پس خلخال ديو شهزاده را به نزديك او برده در ميان گلشن نهاد و خود در كمين نشست كه ببيند كه او كارى خواهد ساخت يا نه . اما شهزاده لحظه‌اى در اطراف آن گلزار گرديده ، هروقت كه بادى برمىخاست خرمن‌خرمن از گل‌هاى الوان بر سر شهزاده مىريخت و از نسيم آن گل‌هاى لطيف دماغ شهزاده معطّر مىشد . القصّه ، سيركنان مىرفت تا آنكه به پاى قصرى رسيد . در نهايت رفعت ، شهزاده قدم بر ( 138 ) زينه پايه « 2 » نهاد و به بالاى آن برآمد . بساطى را ديد ، انداخته و اسباب مجلس چيده ، از مى و مزه آماده كرده . القصّه ، شهزاده به هر سو نظر كرد كسى را نديده ناگاه قدرى آن طرف‌تر نگاه كرد شخصى را ديد كه به فراز آن تخت خوابيده و پردهء زنبورى بر روى خود كشيده . شهزاده آن پرده را برداشت . چندان كه پاى او را ماليد ، بيدار نمىشد . دست دراز كرده آن جام كه به بالين او نهاده بود برداشت كه يك بار آن نازنين در حركت آمده ، عطسه‌اى زده بيدار شد .

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . زينه پايه : پلّكان .